با دودستش تشنگي را آب داد
موجهاي خسته را تاب داد
چشم خورشيد جهان جريان گرفت
آب را بخشيد و بعد باران گرفت
جرعه جرعه عشق و مستي پا گرفت
ابر دلتنگي به مشكي جا گرفت
ابر مشكش تشنه طغيان ميكند
قلب اقيانوس طوفان ميكند
تيغ شمشيرش به خون سيراب شد
تشگي هم تشنه تر از آب شد
آب در دستش هياهو مي كند
ذكر لبهايش عطش رو مي كند.
با عطش آتش هويدا مي شود
محشري در سينه پيدا مي شود
با عطش آتش گلستان مي شود
كعبه ي از خون نمايان مي شود
فاطمه عبدي(قاصدك)